حسام وقتی کوچک بود

وان یکادالذین کفرو لیزلقونک بابصارهم لماسمعوالذکر ویقولون انه لمجنون وما هو الاذکر للعالمین

سفرکودکانه به نوشهر

سلام به عزیز دلم. اواخر خرداد یه مسافرت کوتاه ولی به یاد ماندنی همراه با عمو حسین و عمو حسن به نوشهر داشتیم.شما خیلی خوشحال بودی چون چندتا همبازی داشتی و احساس تنهایی نمیکردی منم ازین بابت خیالم راحت بود که دیگه حوصلت سر نمیره و خوب سرگرمی. هر روز کارتون این بود که با سطلای ماسه بازی برین لب ساحل تو همش چاله میکندی بعد با زحمت از دریا آب میاوردی میخاستی حوضچه درست کنی ولی خب آبها زود تو ماسه ها میرفت ولی تو دست بردار نبودی . عصر که میشد همراه با ابو الفضل و بچه های دیگه فوتبال بازی میکردی اونم با چه جدیتی بیشترم دروازه بان میشدی با یه ژست ماهرانه که سعی داشتی همه توپها رو هر طور شده بگیری. شبها هم با بچه ها مشغول ...
30 تير 1393

سفر به اصفهان

سلام به پسر خوبم. فروردین 93 همراه هم یه مسافرت خوب به اصفهان داشتیم که شکر خدا خاطره خوبی برامون شد. از بین جاهایی که دیدن کردیم از سی و سه پل و مسجد امام خیلی خوشت اومد و خوب سرگرم بودی مخصوصا از زیر گنبدش که صدات میپیچید برات خیلی جالب بود. تو باغ پرندگان اصفهان هم از قسمت پرندگانش بر خلاف تصورمون زیاد استقبال نکردی ولی از قسمت خزندگانش خوشت اومد. اینجام کلیسای بیت الحم که با هم رفتیم نقاشیهای دیواری بسیار زیبا و فضای روحانی غریبی داشت و تو خب حس خاصی نسبت به اینجا نداشتی و کوه آتشگاه که با اصرار زیاد همراه بابا با اشتیاق زیاد به بالای اون رفتی و برام دست تکون دادی کوهنورد کوچک من. اینم یکی ...
10 ارديبهشت 1393

حالا شدی سه ساله حسام گل آلاله

امشب 11 آذر ماه 1392. تولدت مبارک ای گل گلدون من هزار سال زنده باشی بسته به تو جون من هدیه های تولد پیشکش چشمای تو نازگل زیبای من هر چی خوبیست مال تو   چون خیلی کارتون باب اسفنجی رو دوست داری کیک تولدت با تم باب اسفنجی سفارش دادیم پسری . بازم مثل همیشه من و بابا میگیم و 3 سالگی همراه باشادی و سلامت برایت آرزو داریم. ...
20 دی 1392

روزهای پایانی 2 سالگی حسام جون

سلام به پسر عسلم که این روزا بد جوری با مامانش دل میده و قلوه میگیره .من میگم پسر عسلم تو میگی عزیز گلم و...دیگه پسرم بزرگ شده و کلی هوای مامانش داره کسی نمیتونه چپ به من نگاه کنه مخصوصا بابا (در اصطلاح روانشناسی میگن عقده ادیپ که اقتضای سنت و تا شش سالگی ادامه داره) اگه احساس کنی کسی بد با من صحبت میکنه میری و به حسابش میرسی و به قول خودت مظابت منی (مواظب).منم همش قند تو دلم آب میشه از داشتنت احساس غرور میکنم . بازیهای مورد علاقتم کشتی گرفتن و شمشیر بازی با باباجون .دوره بازیهای سمبولیک و تخیلیت (3 تا 4سالگی) شروع شده یعنی درحال حاضر خودتو میذاری جای عمو پورنگ و شعر میخونی یا اقای دکتر میشی یا مامان و بابا و یا سوباسا در فوتبالیستهاخلاصه ...
29 آبان 1392

لالایی های مادرانه

لالا لالا    گل مینا        نمونی لحظه ای بی ما همیشه اینورت مامان        همیشه اونورت بابا گل نازم بخواب حالا            لالالالا      لالالالا بخواب اروم وراحت باش       که بیدارت کنیم فردا ...
29 مرداد 1392

لالایی های مادرانه

  لالا لالا گل پونه                   بابا عمره بابا جونه دلم وا میشه مثل گل          همینکه میرسه خونه بابا چتره بابا سقفه            نه اینکه شوهرم باشه دلم ارومه وقتی که          سایش روی سرم باشه   ...
29 مرداد 1392

لالایی های مادرانه

       لالا لالا گل مریم                 می آد بابا دیگه کم کم دلم میگه که نزدیکه            براش چایی رو دم کردم بابا رفته سر کارش               علی باشه نگه دارش دعای ما به دنبالش                خدای مهربون یارش ...
29 مرداد 1392

مسافرتهای بهاری حسام در سال 92.

امروز مورخ 20 خرداد 1392. سلام به پسر خوب و مهربون وشیطون خودم که چند وقتی اقا شده و بالاخره جیششو به مامان میگه .خوشبختانه تا حالا برام کار درست نکردی یه کم دیر شاید از پوشک گرفتمت ولی در عوض فهمیده شدی وخوب میتونی جیشتو نگه داری منم برات دو تاشرت انگری برد خریدم که خیلی دوستشون داری و یه تشویقی بود برات که دیگه پوشک نخوای بشی.خدا رو شکر این مرحله هم با موفقیت انجام شد و خیالم راحت شد. حالا بریم سراغ چند تا عکس از پسرم.این عکس از روز 12 فروردین که رفتیم به پارک جنگلی شاندیز. امسال بهار تصمیم گرفتیم بریم شیراز چون تا حالا نه من ونه بابا نرفته بودیم در ضمن هوا هم خیلی خوب بود فقط کمی از بابت تو نگران بودم چون تجربه های قبلی برای...
20 خرداد 1392

زمستان نود و یک

سلام به عزیز دلم .امشب 28 اسفند1391 .مامان بعد یک خونه تکانی مفصل فراغتی پیدا کرده تا بیاد و سری به وبلاگ پسری بزنه. حالا صحبت کردنت دیگه مثل ما شده خیلی با دقت کلمات رو کنار هم میچینی وجملات طولانی میسازی وبلبل زبونی میکنی.خیلی هم بلا شدی دیگه اون اقا حسام مظلوم گذشته نیستی نمیتونم از دستت یه کم دراز بکشم یا با موهام بازی میکنی و بعضی وقتها میکشی یا از سر وکولم بالا میری ودنده هامو نرم میکنی خلاصه که بعضی وقتها بد جور کلافه میکنی مامانو ولی بازم قربونت میشم من مشکلی نیست این کارات به خاطر تنهاییت وگرنه موقعی که با بچه هایی اصلا به سراغم نمیای چه برسه به این کارا... همیشه درحال مخالفت با مایی که اینم یه مرحله از رشد شخصیتت هست.یه کلمه رو...
28 اسفند 1391